گنج عریان · بخش ۳۹۶ از ۵۱۰
توشه رادرراه خود براوسپار
گنج تودرامانست بی شمار
فکرمزد خود نباش اورستگار
دم مگیر دراوباش انتظار
من رابه جرم عاشقی
کُشتن درهرقتلگاه
امّا نمی دانند روح
هرگزنمیرد پیش راه
من نمی گویم بدنبالم بیا
من بدنبال اوهستم براه
او خداوند خدا هست مرا
دردل اوهست برایم قبلگاه
هرچه گفت دردل نوشیدمش
مست بودم ازاوپوشیدمش
تا بجان آرم آن سیرتش
قصه گو باشم ازروح ودمش