| تهران --°
20px
گنج عریان · بخش ۳۹۲ از ۵۱۰

392

خداوندا چومی دانم

توهستی روح انسانم

تورادرخود می خوانم

توپرسازی این جانم

منتظرهستم بگیرد قصه ام

تابداند دل براوبسته ام

جز اومن رانباشد رسته ام

دراو راز دلم راجُسته ام

هرکس شتابان می رود درنزد او

می داند مقصدش نیست جز او

شهوت جان خالی کرده بهر روح

درخود آماده هست ورفته و رو

ای خدایم درخود مأوایم نما

دورم کن ازشیطان وگناه

ازتوگویم سخن دراین سرا

بهترین گنجست مراازتوراه