گنج عریان · بخش ۳۹۱ از ۵۱۰
ازخود نگویم درنظر
اودرمن کرداین ظفر
خاکی بودم بی ثمر
بااو شدم چون گوهر
او رهایم کرد مراازمردگان
درمن روحش دمیدشد مسح جان
دراو آزادم ای عاشقان
فیضش درمن بقا شد بیکران
دیدید آخرروح ای دلبران
ماراباخود برد تابیکران
برما آموخت سّرهای نهان
دراودیدیم فقط این نشان
بعد من این قصه گویا میشود
سّر عشقم درتوپیدا میشود
باروحش این مّهیا میشود
عاشقان عشقم هویدا میشود