| تهران --°
20px
گنج عریان · بخش ۳۸۶ از ۵۱۰

386

زندگیم را تو دادی بقا

بافیضت من شدم پربهاء

باروحت درمنی هردم ندا

تو خداوندم خدایی درنگاه

من آزادم ولی دربند او

هرکلامش زنده هست درمن ازاو

من باید باشم مثل او

وعده رابرخود گرفت برداراو

میگه میشه بدون تو

چشمام خوابش ببره

تورابیادش نیاره

باتوهزارقصه داره

بااینکه من دراین قفس

باتودلم همیشه هس

خسته شدم ازاین نفس

تورومیخوام هم نفس