| تهران --°
20px
گنج عریان · بخش ۳۸۷ از ۵۱۰

387

من رسیدم تابگشایم دری

ناقوس حق زنم بردلبری

ازمن ردشد هرکس خود سری

عاشقم برمن گفت دیدی کری

درنماز دل سجاده مگیر

دل راعریان کن چون کویر

او میداند چه هست درضمیر

دراوباشی تومی گردی قدیر

دل رابرکس نده عاشقان

چون بیفتد توروی ازمیان

براو ده تاببینی عشق مان

درآغوشش هستی هرزمان

اهل رشتم دورم ازغرور

درنسب چیزی ندارم ازدور

من شکستم رسم  وآئین ذکور

تا شوم خدمتکاری درحضور