| تهران --°
20px
گنج عریان · بخش ۳۷۹ از ۵۱۰

379

دردل وجانم عشقش زنده بود

درمن جز اوهیچی نبود

باخونش چنان پاکم نمود

درمن ازاوبنائی تازه بود

گفتم کمی مأوا کنم

دل را زخود آگاه کنم

دیده به دنیا وا کنم

آن بی خدا رسوا کنم

خدایم درخداوندم عیان است

اگرچشم ودلت روشن زآن است

زروح پرگشته ائی ازاوزبان است

بگو آیاتش درتو فغان است

بدل حسرت نبر ازمال دنیا

کسی باخود نبردچیزی ازاینجا

بگیر روزی ازاوهست تنها

دهد آرامشت دراین غوغا