| تهران --°
20px
گنج عریان · بخش ۳۷۸ از ۵۱۰

378

مانداریم باور داورتورا

مابهشت خواهیم بدون توخدا

لیک دوریم ازافکارشاه

میتوان وارد شویم درآن سرا

جان ودلم عشقم بود

درمن بجز اوهیچ نبود

هرچه درمن بود ذود

من را زروحش پرنمود

زندگی راباهمه خوب وبدی

دوست میدارم برای فیض عشق

شاید روزی رسم بااوشوم

خدمتکاری درمعنای عشق

کس دراین وادئی شادم نکرد

خفته خاموشی فریادم نکرد

بنگر باخود چه می بردم بدوش

بهرتوبود هیچکس یادم نکرد