| تهران --°
20px
گنج عریان · بخش ۳۷۷ از ۵۱۰

377

آنچه می دانم نمی دانی زمن

قصه ائی پنهان شدم درانجمن

تابدست آرم ازاواین سخن

بامن باشی تومی بینی زمن

ازخود چیزی ندارم گفتنی

هرچه هست درتوهست ناگفتنی

توبزرگی ای همیشه ماندنی

باتو ماهستیم داریم موطنی

ماهم بودیم دراین سیر زمان

همراه گشتیم به جمع کاروان

تابدل آریم عشق پرتوان

بااو همراه رهانیم مردگان

خوش بحال انسانها باخدا

توشه ها پرکردند درسماء

تا که آیند روزی آنسرا

داوری گردند نزد پادشاه