گنج عریان · بخش ۳۷۶ از ۵۱۰
من نیستم تنها درمیان
عاشق شدم برساربان
یاران دیگر درنهان
هستند دراین کاروان
عفت زن درنهان هست آشنا
خودسران باورنکردند این گناه
درنمایش آمدند بازیورها
تا که بفروشندمتاع خویش را
تابکی قصد جوانی داری
تابکی پیری نهان پنداری
برخودآئیم چه هست رفتاری
دم رادرخود گرفتی کاری
قصه هایم رابه پروانه نده
روح دارد براوجان بده
تا فروریزد زتوافسارزه
توسبک بال گردی دراین ده