| تهران --°
20px
گنج عریان · بخش ۳۷۵ از ۵۱۰

375

من نمیخواهم به من احسان کنی

درخاک جسمم پنهان کنی

گاهی آئی مرا اذهان کنی

بی خبرازروحی برهان کنی

ما ازگناهان مرده ایم

ازخود هنوز آزُرده ایم

بااواگرهمراه شویم

دل رابه شادی برده ایم

قصه هایم همه دردمن است

عاشقم بامن درانجمن است

هیچ کس باورنکرد بامن است

این سخن برعاقلان مشکل است

ازشکم نیست راه رستگی

جان راباید ذود اززندگی

تابیاید درتو تابندگی

اورهاگرداند ازبندگی