گنج عریان · بخش ۳۷۳ از ۵۱۰
بااینکه ماخاکیان
دیدیم هزاران مردگان
عبرت نشد درمانشان
ما هم رویم ازاین مکان
دراین عمر کوتاه
هزاران قصه شد برما
ولی بازهم دراین دنیا
بدنبال خودیم تنها
این همه اموال جمع کردی زراه
درخود مشغول بودی لحظه ها
هیچ فکرکردی خدائی هست تورا
ازتو می پرسد چه داری بهرما
دوستت دردآشنا
درمحبت پر بهاء اونامش
عاشقیست بی همتا عیسی
یاوریست بیگناه