گنج عریان · بخش ۳۶۵ از ۵۱۰
خداوندا عزیزی توبرایم
صدایم کن هردم باتوآیم
توهستی شبان قصه هایم
بگو بامن دل ازتشنه برایم
خداوندا تورابادل سرایم
توهستی عاشقم این راگوایم
بجزتوبرچه کس خوانم خدایم
تومی دانی زروحت آشنایم
قصه راپنهان مکن ازیارمست
می دانی این دلم هست درقفس
دستم گیرومن آیم بدست
ورنه خاموشم کن باشم چوخس
من نرفتم مکتب آموزم تورا
روح تودرمن بود ای رهنما
ازتومن آموختم بیصدا
آتشی گشتم دراین ویرانسرا