| تهران --°
20px
گنج عریان · بخش ۳۶۳ از ۵۱۰

363

دلم درجسم زندانیست

مرادرعشق پیمانیست

زمانی خوانم عاشق را

رویم بیرون دراین جانیست

دلم دراوگویا شد

نشان عشق هویدا شد

چو میدانم خسی بودم

دلم دراوشکوفا شد

منم عاشق دراین وادی

برس برداد چون بادی

نماند درمن حیاتی

چومیدانم تویی ذاتی

درپس هرپرده پنهانی مرا

چون نگهبانی ازجانی مرا

ازکه پرسم تومیخوانی مرا

عشق من درمن پیمانی مرا