گنج عریان · بخش ۳۶۱ از ۵۱۰
رفتم روزی محفلِ فرزانگان
گویم سخن ازعشقمان
هیچکس نبود آنجا نشان
بردل بگیرد قصه مان
جائی که فکرآید میان
نیست خداوند عیان
دل رانگر آید بیان
باتوگوید ازنهان
مرادرمن باری نیست
زمانی عشقت درمن زیست
چوفرمانم دهی عاشق
مراجزتوکاری نیست
حقایقهای دل عریان
توپنهانش نکن درجان
که شاید دورشوی انسان
توهم هستی دراین زندان