گنج عریان · بخش ۳۶ از ۵۱۰
من بااودرسخن
شادی روح دارم به تن
اودرمن میگفت به من
آگاه کن مردم زمن
باتو عشق دل زیبا کنم
هرکلامت راچراغ دل کنم
باروحت محشری برپاکنم
تابدانند درتو ماُوامیکنم
درکجای قصه خواندی نامه ام
دل شده عاشق من دیوانه ام
سوختم ازشمع دل پرونه ام
تابگویم باتو ماندم خانه ام
گفتم باجان ودل قصه را
درمن حاضر بودی هرنگاه
درخوشیهایم می دیدم تورا
بامن می خندیدی ای خدا