گنج عریان · بخش ۳۵ از ۵۱۰
دلم چنان عاشق توست
روزوشبم فرقی نداشت
دل ودرثنات گذاشت
تا برسم من به ندادت
منو درخود مدارا کن
حدیث عشق برپا کن
تواین کوررا بینا کن
بگویم ازتودل راه کن
تازمانی هستم دراین سرا
زندانی نفسم درنگاه
وقتی آئی شوم من رها
با تو می مانم خداتا انتها
زندگیمان دردستان توست
گرتوراباورکنیم دل هست درست
بیهوده می زنیم مااز نخست
باروحت میشود سّرها شکفت