گنج عریان · بخش ۳۵۷ از ۵۱۰
درتو مراواژه نبود
چشم دلم وقتی گشود
دیدم اسرارتوبود
برمن نمایان می نمود
تمام قصه ام اینه
همه عشقت از خونه
کسی ازما نمی دونه
فیضت درما درمونه
بیاد دارم گفتی به ما
خوشا بحال آن دلا
ندیده باورند مرا
مرده بودم شدم بپا
مراتاکی بحال خود گذاری
تو می دانی خسی هستم مزاری
بیا برمن نگرتونگاری
ببرمن راازاین کندآب زاری