گنج عریان · بخش ۳۴۴ از ۵۱۰
دیدم گنجهای بسیار درزمین
رد شدم از آنها دریقین
چون خداوندم بود درجبین
گم نکردم راه اوهست چون نگین
عاشقان گنج زمین چون دشمن است
درجانش مگیرید چون کنه است
گنج تو درآسمانها گلشن است
عشق ما درما باما یک تن است
خداوندا توئی تنها امیدم
نران من را زخود ای نوردیدم
شتابان باش بسویم زجرکشیدم
نمانده طاقتی درچشم دیدم
مراجزتوکسی یاری نباشد
به امید تو دلداری نباشد
توبشکن این سبو خاری نباشد
دمی همدم شو زاری نباشد