| تهران --°
20px
گنج عریان · بخش ۳۳۸ از ۵۱۰

338

اوگواه عاشقان بیند زدل

حاضران خوابند دراین غوغای دل

آنکه می گوید می بینم نمی بیند تورا

او نمی داند توهستی خان دل

چراآخر را اوّل نگوئیم

بگویم درتوهستیم مانکوئیم

وگرنه سخره یا احساس کوئیم

شدیم باتو ما درآبروئیم

تلاش دربی ایمانی نهفته است

باورحقیقت راگفته                               کاریکلمات

برای رهائی ازبی ایمانی

پس اوّل درخود راست به ایست

من نه کشیش نه رهبرم

یک خادمم ازمهترم

گوید مرا ازاوبرم

روحش دردل باورم