| تهران --°
20px
گنج عریان · بخش ۳۳۹ از ۵۱۰

339

می گویم ازاوسخن

می لرزد این تنم

دانم که اوهست درمن

باروحش گوید منم

اوصدایش آشناست

او باپدر همراه ماست

باروحش مارابناست

ای عاشقان تنهاخداست

جزاوکلامی تونجو

اسرار دل بااوبگو

خواندی کتاب آن نکو

ازخود میگوید بجو

من نمیدانم چه کردی بادلم

هردم نام توآرد این دلم

شاید عاشق شده این دلم

توگواهی چه میگوید دلم