گنج عریان · بخش ۳۳۴ از ۵۱۰
دیشب به فریاددرمیخانه زدم
باساقی ومطرب چو رقصانه زدم
امشب که نگارم مراخواند به عشق
جان رامطیع ودل فرزانه زدم
بردردرگاه عشق مراعریان کن
هرلکه زمن هست مرادرمان کن
آن وقت بیا دردلم پیمان کن
درمجلس عاشقان مراحیران کن
من دراین گفتارها یاراو
هرچه می گفت شدم عاشق او
تارسیدم گشتم دیوانه چه او
ازخود چیزی نداشتم جزاو
بامن هستی مراپروانه کن
خودبسوزان مراافسانه کن
درتومن هستم مرامستانه کن
یادورم کن مرادیوانه کن