گنج عریان · بخش ۳۳۵ از ۵۱۰
باکدامین قصه آغازت کنم
باکدامین واژه نازت کنم
دادم دل رابدستت عشق من
باچنان شوقی پروازی کنم
درسکوتم باتوغوغامی کنم
باتومن خودرامهیا می کنم
تارسم جای بگویم عشق من
درتومن هستم خوشیها می کنم
توقربانی شدی بهرمن
من نفهمیدم توهستی عشق من
بامن گفتی سخن درانجمن
باز می گویم کجای عشق من
دردیده ساختم قصری بلور
من خود رفتم دلم بامن نبود
انتظار توبود درسکوت
دل عاشق توبود همرام نبود