| تهران --°
20px
گنج عریان · بخش ۳۳۳ از ۵۱۰

333

بی خبرازحال خویشیم دربقا

می بینیم گهی کار خدا

مافراموش می کنیم اورا زراه

مانمی دانیم چه هست درمابها

من نگفتم قصه ازمأوای خویش

اودرمن بود درآوائی پیش

 بامن میگفت اوپیش به پیش

برمن چه خواهد شد کیش

هرچه بامن شد می دیدم تورا

شکر می کردم توهستیم برا

تارسد درمرز رفتن انتها

تودرآغوشم گیری ای خدا

پول برای زندگیست دراین سرا

توبدنبالش نباش افتی زپا

عاقبت وقتی رسیدی انتها

می گذاری خالی هستی آنسرا