| تهران --°
20px
گنج عریان · بخش ۳۲۸ از ۵۱۰

328

دراین سرای بی بهاء

شهوت کردمن رافنا

وقتی رفتم آن سرا

دیدم چه کرد برمن خدا

هرچه خواستم اوداد به من

میدانست عاشقم درانجمن

جزاو دردل نداشتم سخن

باهمه بودم خادم چون چمن

ماخودنکردیم انتخاب

اودرماشد این ثواب

درخود نداریم هیچ جواب

باورکنید اوهست رباب

درخداترسی نباشیدعاشقان

پاکان دانند گناه رفتگان

باوره حق رادردل بخوان

اوباتو می ماند هرزمان