| تهران --°
20px
گنج عریان · بخش ۳۲۷ از ۵۱۰

327

ما فتنه ایم درسرا

گویم خداهست راهنما

باخود داریم قصه ها

باورنکردیم وعده را

گویم خداگوید سخن

رفتیم درهرانجمن

هدیه نکردیم دل زتن

بااونبودیم یک وطن

من گناه بسیار دارم درزمین

اومیداند چه شددرمن چنین

وقتی بامن گفت مرادرخوببین

من رهاکردم دیده ازکمین

ما غلامانیم همه درنزدشاه

خادمی هستیم دراوهست نگاه

شادیم ازاین عشق پربهاء

باخداهستیم امید ما براه