| تهران --°
20px
گنج عریان · بخش ۳۲۰ از ۵۱۰

320

کوروکرگشتم من دراین سرا

تا بدست آرم خداوند خدا

شهوت جان خارکردم دربنا

فیض او درمن شد پربها

داشتم ازدست دادم دیده را

مفلسی گشتم میان آدمها

چون به خلوت رفتم دردعا

روح اوپرکرد مرابهربقا

درمیان مردمان دیوانه ام

چون شمع سوزم نگاه پروانه ام

غافلان گویند بیهوده ره ام

عاشقان دانند من پاینده ام

من نمی دانم چه هستم درزمین

فریاد آرم خدایم توببین

ظالمان کاشتن برما تخم کین

او می گوید نکن تواین چنین