گنج عریان · بخش ۳۲۱ از ۵۱۰
این همه گفتم بجوئی راه او
جزاو ما را نباشد گفتگو
خواهی درخود شوی ازاونکو
خود رااوّل زخود کن جستجو
ما درخدا چون شرابی تازه ایم
او نظر کرد به ما درباده ایم
ورنه ماخاموش وتلخ زاده ایم
او ما رابرگزید جان داده ایم
انگور درشهد خون شیرین کند
هرکلام درواژه اش تزئین کند
هرکسی دل رانداد رنگین کند
با اوباشی تورا بر زین کند
تو مراشستی هنوز من درمن است
آتشی هستم بزیر خاکستراست
گررها گردم زتو بدتراست
با توهستم برایم بهتراست