| تهران --°
20px
گنج عریان · بخش ۳۱۸ از ۵۱۰

318

عاشقی هستم دراین سیر زمان

خارگشتم درمیان غافلان

شمع محفل شدم درپیش خان

تا بدست آرم گنج آن توان

من کشیدم جوراین زمان

امتحانم کردند پیش خان

تا گزینند خالصم درروان

دادن برمن نشان آن توان

قصه کوتاه کنم عاشقان

ذوب باید کرد شهد جان

ازخود چیزی نباشد درمیان

تارسد مقصود ما گرددعیان

من هم دراین سرایی خفتگان

زندگی کردم میان ددان

شهوت جانها دیدم درمیان

براو نالیم ازاین ظالمان