گنج عریان · بخش ۳۱۰ از ۵۱۰
من نگاهم نیست دیگراین جهان
بیهوده درسیریم این زمان
من نمیدانم ولی دانم خداوندمان
می بیند زنده ایم درمردگان
کاشکی دل درجوانی می چشید
آن شراب زندگانی می رسید
حال پیرگشتم اوبرمن دمید
روح جوانست جسم پیرم می کشید
گفتم ازرویارویایم چه شد
گفتم ازدنیا دنیایم چه شد
او آمد درمن چیره شد
رویای دنیایم زنده شد
تشکر می نمایم ازتوجودم
تورامی خوانم درتاروپودم
توباشی درمن ای سجودم
توراباعشق دل درروح دیدم