گنج عریان · بخش ۳۰۹ از ۵۱۰
باشما هستم تمام مردما
زنده رادرمرده میجوئی چرا
اوخداوند خدا هست نزد ما
بادل گوئید سخن آن آشنا
زنده هاباید بگیرند بهراززندگی
مرده راروحی نیست درمردگی
اوندارد بعد ازمردن دمی
زنده هست درخود می پیچد همی
درصلیبت زجرها دیده ام
مثل تو دردل به خود نالیده ام
آن شراب دل زتو نوشیده ام
تابیاد آرم توبودی زنده ام
ازخاکم تودگر خاکم مکن
این دل عاشق راتوزنده کن
گرچه عریانم مراتن پوش کن
روزگاراین دلم راگوش کن