| تهران --°
20px
گنج عریان · بخش ۳۰ از ۵۱۰

30

این همه گفتم توآئی درندا

بااو گوئی سخن دردعا

اوهست برما خداوندخدا

باروحش میشود رهنما

خدا عشق هست

کسی این راندانست

فقط بااو دل ازاینجارست

وگرنه آن سرا زندانست

فکرحال مکن دوغ وکباب

دررویابودی کردی خواب

شاید همسایه ات نیست دررکاب

خوب می تازی تودرآب وتاب

خوب دانم مرده ائی زنده نمام

رفته اعضایم زداخل تمام

می نویسم هرچه میگوید رام

تازمانی اومراداده کام