| تهران --°
20px
گنج عریان · بخش ۲۹۹ از ۵۱۰

299

دردم همه درد توبود

گفتم پرستارت که بود

ازمن نگاهش راربود

گفت دلم عاشق بود

تو مرابابوسه ای نفروش به کس

هم پیمان باش بادل ونفس

هرکسی آمد برفت باهوس

تو بمان بامن نرو باهیچ کس

آیند کسان ازنزد من

گویند هستند زمن

بادل دعاکن برمن

گویم به توهست آن من

ای عاشقان من زنده ام

باروح درتومانده ام

هردم ندا آری به دم

گویم تورامن با توام