| تهران --°
20px
گنج عریان · بخش ۲۹۸ از ۵۱۰

298

اوکه بامن هست شناسد مرا

بااوهستم همیشه براه

درروحم ریشه ای هست ازخدا

اوخشتیست درما ازبناء

کلام عشق پیش توست

راز دلم ازتو گفت

مرام عشق ازتوشکفت

چطوری دل ازتو شنوفت

درسیردل باید شدن

تا مقصد مقصود شدن

بنگر تلاش ما نبود

تابادعا درروح شدن

گفتم دلم تاکی زنی

توچنگی بی صدا

گفتا به من اودورنیست

خواهد شنید این ندا