گنج عریان · بخش ۲۹۶ از ۵۱۰
گربامنی بامن توباش
بامن نباش درخودتلاش
دل راسپارآرام باش
توشه بگیر خودرانپاش
این دلم ازشرابی کهنه بود
لذت دنیا برایم مرده بود
تارسیدم مست شدم ازروح زود
او بامن بود من رادیده بود
درتلاشم نیست تورادرخود نهم
اول باید توراباورکنم
روح درسم می دهد آن کنم
تارسم برفیضت عریان کنم
زندگی راسخت مگیردراین سرا
دیده رامشکل بگیردربقا
هرچه خواهد شدتورادرخدا
دردل اورانگر شکرش نما