| تهران --°
20px
گنج عریان · بخش ۲۹۵ از ۵۱۰

295

گفتم حدیث جان کنم

ناگفته ها عریان کنم

درخود شوم پنهان کنم

اورا نمایان کنم

این قصه پنهان هست زکس

دردل ندارد هیچ کس

باخود رود بی نفس

هوشیارنیست دراین قفس

گفتم مرا عریان مکن

پیرم دراین زندان مکن

دردل مراگریان مکن

گرعاشقم درمان مکن

درراه همیشه مشکل هست

دل رابده روح باتوهست

آواز خوان بااو چومست

ریشه ندارد آنکه هست