گنج عریان · بخش ۲۸۴ از ۵۱۰
ما ازاو باید بگیریم درسمان
عاشق اوبود دراوداریم نشان
توبدنبالش برواین کاروان
دارد مقصد مقصوددرمیان
این همه دیدیم ازاوباورنشد
قصه رادرخودنیاوردیم چه شد
رفتیم ازیاد ودل درگورشد
ماباختیم آن بهشت دورشد
من دردل بااوزنده ام
عاشقش هستم دردل بنده ام
جزاودل رابه کس نسپرده ام
باامیدم درخداوند برده ام
درجهان گردش مکن خودرامجو
این جهان دردست بادهست ودُرو
خوب رویان سوزند درابرو
ظلمان بازور می گویند بگو