گنج عریان · بخش ۲۸۵ از ۵۱۰
تابکی درغرور فاتحیم
دل رادرخود لجن ساختیم
کاشکی یک لحظه بیرون شویم
تاببینیم خودچه کردیم باختیم
مادرفکرخود بیگناهیم
باهمه بازی گریم نقش تباهیم
بازمیگویم چراهردم گواهیم
مانمی بینیم خودرادرگناهیم
دوستان همدل شویم دردعا
او می بیند ماراازسماء
ازاوخواهیم بگیردجان ما
بااوهمراه شویم اوست راهنما
ما می گویم خدامان زنده است
ازاوهیچ نپرسیدیم که هست
هرکسی آمد بگفت بامن است
اوکه باماست میداند چه هست