گنج عریان · بخش ۲۸ از ۵۱۰
عشق دل دراو حکایت می نمود
سّرهای عاشقی می گشود
هرکسی بااوبود دراوبود
درجلالش شکوهی دیگه بود
دریقینم با اوهمنشینم
زنده ام بااو همینم
اوست درمن جا نشینم
همدم وهمیاراین عشق قرینم
درسکوت دل بگو باخدا
او میداند تمام قصه را
باتو همدم شود دراین سرا
باتو میگوید چه هست قصه ها
اونشانم دادچگونه می روم
چون بییفتم لحظه بیرون روم
اومیگیرد روح این دلم
تابه مقصد برد عشق دلم