گنج عریان · بخش ۲۶۸ از ۵۱۰
قصة عشق دلم ازتو بود
سّرها روح القدس برمن گشود
برکه گویم خداوند زنده بود
ناظر رفتار ما اوبود
شما دانید دل آید پیش قاضی
زتو گوید نهان هررازی
چرا بادل نکردیم مهرورزی
نترسیدیم ازدل کردیم بازی
خداوندا توئی نوروامیدم
تورادرخودبینم روح سپیدم
مراپرکردی شادی نویدم
شدی درمن چون نوری دیدم
دلت راازشهوتها تهی کن
اگرعاشقی خود راصحیح کن
بده دل رابرعاشق غنی کن
بروپیش کسان بااوتنی کن