گنج عریان · بخش ۲۵۷ از ۵۱۰
آنکه بامن بود مرایاری نمود
با روحش درمن کاری نمود
هرچه گفت برمن دلداری نمود
گاهی دل درشوقش زاری نمود
من حدیث عشق آموختم ازاو
درمن چیزی نبود جز عشق او
بادل وجان درگوش نزداو
هرندا آورد نوشتم ازاو
پیش هرکس گفتم ازاوحدیث
خنده ائی کرده وگفت برمن رسید
وقتی اینها راخداوندم بدید
برمن دست نوازش کشید
انسان چنین کرد اشتباه
دید دختران آن گناه
بااو برفت درپرتگاه
انسان سقوط کرددرسیاه