گنج عریان · بخش ۲۵۵ از ۵۱۰
خانه ام دردل یک ویرانه بود
تازمانی اورانشناخته بود
وقتی بااوشد چنان دل باخته بود
دل راپاکیزه بااو ساخته بود
دل درخداوند زنده هست
روحش بدل تابنده هست
گوید سخن چون بنده هست
بااو شدن یک مژده هست
قبلة بت رانگفتم هیچ راز
وقتی آمد درمن آن سرفراز
سفره دل پیشش بود بازباز
بامن بود همیشه سروناز
کاشکی من هم مثل شاگرداو
جان برکف بودم نزداو
اومیداند چه هستم دراو
میسوزم مثل شمع درنزداو