گنج عریان · بخش ۲۵۲ از ۵۱۰
برمن گفتی تمام قصه را
درتوایمانم خداوند خدا
کی آئی روز وعده این سرا
برتوگویم عشق دل درندا
بیش ازاین عشق دلم پنهان مکن
یامرا درپیش خود ویران کن
من که می سوزم دلم درمان مکن
تابدانند درتوام دیوانه کن
عشق تو دیوانگی یادم بداد
هیچ گنهکاری نخواهد جان بداد
این چه عشقی بود گناه من زیاد
توبردارشدی نامم نهاد
ما گناهکاریم همه دراین سرا
ازاجداد داریم مااین خطا
نام عیسا ی خداوند درثنا
خون اوپاک می کند هرگناه