گنج عریان · بخش ۲۴۲ از ۵۱۰
مانمی میریم تعمیدی دگر
روح زجسم آزاد میگردد دگر
روح مابا اوست قالبی دگر
این دگردیسی توان اوست نظر
هرچه گفتم قصه ام باورنشد
درنظرآرید خداوندم چه شد
اوگفت ازباورش باورنشد
تازمانی بعد مرگش زنده شد
عاشقان من درنظر نیستم جزاو
قصه ازروح میگویم ازاو
خادمی هستم ازآن نکو
ازخود چیزی ندارم جزاو
یک لحظه دردم آمد به جان
من فریادی زدم ازفغان
یاد آوردم خداوند زمان
او باخود چه کردبهرمان