گنج عریان · بخش ۲۴ از ۵۱۰
بینی این همه جوروجفا
ازدین محمد شد به پا
باز دنبالش هستی بی خدا
تو خدا رانشناختی چرا
ماازتوزنده گشتیم درزمان
چشم دل راتوگشودی برکسان
غافل ازتوبودیم درروان
انتخاب توشد ما را نشان
از کجا فهمیدی ای خدا
من شدم گمگشته بین آدما
آمدی دستم گرفتی درندا
گفتی بامن بیا بامن بیا
هرزمان نام توآرم دردلم
اشگ شوقم جاریست خوشگلم
من توراخواهم درهرمحفلم
باتو گویم سخن ازدلم