گنج عریان · بخش ۲۳ از ۵۱۰
تونشناخته زما جان دادی
توماراهرکدام دوست خواندیی
سرآخرروح خودبرمادادیی
به ماگفتی بیادرمن نهادیی
من سفیرم درسرای مرده ائی
ازاو گویم چراخفته ائی
درنامش روح گردان تازه ائی
بااو باشی همیشه زنده ائی
خداوندا توئی نوروامیدم
توراباعشق دل دیدم
مرادرخود گرفتی ای سپیدم
مراآنچه نشاید دیده دیدم
من رسیدم به کمال دل خویش
عاشقم بود همیشه درپیش
گفت بامن بیا چون خویش
ای همیشه بامن باش چوبیش