| تهران --°
20px
گنج عریان · بخش ۲۳۹ از ۵۱۰

239

من هم دراین سیرزمان

افسانه ها بود پیش مان

یک لحظه روح رفت بیکران

دیدم حقایقها درآن

بعدازدعاهایم خدالطفی نمود

ازطول عمرم کم نمود

بااوبودن شادی بود

دراین سراعشقم نبود

افسردگان دیوانگان ظلم دیدگان

آئید شما درجمع مان

داریم خدائی پرتوان

او می رهاند روح جان

ما به عشق عاشقان زنده ایم

سیرت هریک خداوند دیده ایم

تا رسد آنروز فریادی کشیم

در جمع آیم رستگاری جسته ایم