| تهران --°
20px
گنج عریان · بخش ۲۲۹ از ۵۱۰

229

من نمی دانم زدردعاشقان

میسوزندمثل من در زمان

تابگیریم ازعشق تو توان

باتو درروح بمانیم درامان

طوفانها بینم دراین سرا

باتوام ترسی ندارم درنگاه

گفته بودی تکیه کن این صخره را

باتو هستم هرکجائی درپناه

درخلوتم غوغای توست

این شادیم همراه توست

روح القدس درمازتوست

آن پادشاهی خان توست

گفتی انجیلم بخوان

جزمن نجو راهی روان

باتو می گویم چنان

ازسّرهای پنهان