| تهران --°
20px
گنج عریان · بخش ۲۲۷ از ۵۱۰

227

دیدم خفتگان خوابند هنوز

درپی شهوت می تابندهنوز

دیده راازجان ربودم روزبروز

تانگیرد غبار این سوز

هرکسی درراه خود کرده گناه

خود فریبی می کنیم درهرنگاه

خود میدانیم چه کردیم دیده را

داوری هست می بیند مارا

هستیم دراین جهان نادیده نیست

گنج ما دراو نهفته گفته نیست

تارسیم آن روز روز روشنیست

دل گواهان می شناسند بهرکیست

انقدر گویم مراباخود برد

پاک گرداند مراازهرچه بد

روحها بیرون روندازمن چوزد

تانمیرد این دلم درخرد