| تهران --°
20px
گنج عریان · بخش ۲۲۶ از ۵۱۰

226

بر همه گفتم خدای من توئی

وقتی آیم آن سرا داورتوئی

باتوهستم پادشاه من توئی

اول وآخر ندای من توئی

درحریم عشق من دیوانه ام

ازدلم گویم سخن مستانه ام

می سوزم زنور پروانه ام

عاشقان دانند ازاو فرزانه ام

من نییم درخود بگویم ازکلام

اودرمن هست می گوید به کام

کافران باورنکردن این پیام

ساده دلها سیراب گشتن تمام

دل راه کردم ناقوس راه

گفتم ازدلم اوست خدا

با او رفتم رسیدم انتها

دیدم یاران دیگر درسرا