گنج عریان · بخش ۲۲۴ از ۵۱۰
امیدم درتوروشن شد معما
تمام دلخوشیم درتوست رویا
هرآنچه دیدم گفتم اینجا
نشانم ازتوبود تنهای تنها
فقط باتو میگویم ای دوست
خداوندم همیشه باتونکوست
تونگذاری دلت رابهریک پوست
شوئی باشیطان گردئی دوست
ما به جرم عاشقی دیوانه ایم
بااوهستیم زخود بیگانه ایم
تابکی گویم ازاومستانه ایم
باروحش ماچون پروانه ایم
کسی باخرد نشناخت خدارا
چو دانی دل میخواهد معما
بنامش بشکن تصویرورویا
تمام سّرهادراوست پیدا